
تو این وبلاگ معمولا از لحظه های دو نفره نوشتم و داستان سرهم کردم و فکر میکردم زندگی اینه و من باید قبولش کنم و خودمو وادار کنم دوستش داشته باشم.و تمام این مدت نمیدونستم اسکشوالم و در واقع هیچکدوم چیزایی نیست که من میخوام و در واقع چیزاییه که جامعه ازم خواسته بخوام.درست کردن تمام آسیبی که جامعه بهم زده با انتظارش برای اینکه شبیه بقیه باشم، وقت زیادی میبره، گیج کنندست و خیلی خیلی سخته.از آدما نخواین شبیه شما بشن. بهشون فضا بدین که بفهمن واقعا چی میخوان. بخوانید...
ادامه مطلب
تو این وبلاگ معمولا از لحظه های دو نفره نوشتم و داستان سرهم کردم و فکر میکردم زندگی اینه و من باید قبولش کنم و خودمو وادار کنم دوستش داشته باشم.و تمام این مدت نمیدونستم اسکشوالم و در واقع هیچکدوم چیزایی نیست که من میخوام و در واقع چیزاییه که جامعه ازم خواسته بخوام.درست کردن تمام آسیبی که جامعه بهم زده با انتظارش برای اینکه شبیه بقیه باشم، وقت زیادی میبره، گیج کنندست و خیلی خیلی سخته.از آدما نخواین شبیه شما بشن. بهشون فضا بدین که بفهمن واقعا چی میخوان. بخوانید...
ادامه مطلب
یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم.xa0 وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.xa0 اومد دنبالم و وقتی همو دیدیم، سعی میکرد اخمش رو نگه داره، ولی جلوی لبخندش رو نمیتونست بگیره...xa0 بهش گفتم بی خیال، ج...
ادامه مطلب
چند روزی فکرم درگیر غذای تازه ای بود.xa0 چیزی که تا حالا آنرا نپختم. یا اصلا کسی هم به فکرش خطور نکرده که آنرا بپزد. در یخچال را باز کردم. غیر از پنیر و ماست و گوجه و خیار و سس کچاپ چیز دیگری در آن نبود.xa0 با خودم گفتم ماست و پنیر را با هم مخلوط کنم و خیار و گوجه هم ریز کنم و در آن بریزم، بعدش میتوانم سس کچاپ را به آن اضافه کنم. ولی ماست با سس کچاپ؟ چه شود. تصمیم گرفتم سس را بی خیال شوم. ترکیب باقیما...
ادامه مطلب
چند روزی فکرم درگیر غذای تازه ای بود.xa0 چیزی که تا حالا آنرا نپختم. یا اصلا کسی هم به فکرش خطور نکرده که آنرا بپزد. در یخچال را باز کردم. غیر از پنیر و ماست و گوجه و خیار و سس کچاپ چیز دیگری در آن نبود.xa0 با خودم گفتم ماست و پنیر را با هم مخلوط کنم و خیار و گوجه هم ریز کنم و در آن بریزم، بعدش میتوانم ...
ادامه مطلب
یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم.xa0 وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.xa0 اومد دنبالم و و...
ادامه مطلب
شاید باورت نشه اینکه منتظرتم. اینکه هر روز کنار پنجره میشینم.هر عابری که میگذره میخوام تو رو تو صورتش ببینم. چشم به راه بودن سخته.انتظار کشیدن درد داره... کاش می فهمیدی.........
ادامه مطلب