....

خرید بک لینک
از قفسه کتاباش یک کتاب برداشتم و داشتم میخوندم که به یه عکس لای کتاب رسیدم. خودش بود که یه دختر چشم و مو مشکی رو بغل کرده بود و میبوسید. چشم هام بستم تا اونا رو با هم تصور کنم. دختری که به جای من عزیزم خطاب میشد. دختری که محبت اونو داشت...

اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که گذر زمان رو نفهمیدم. تا اینکه در باز شد و بعد چند ثانیه صداش اومد: « خانومم ،عشقم. . . هستی خونه؟» در اتاق رو که باز کرد و منو با چشمای بسته دید، زیر لب گفت: «خوابه...» و آروم آروم اومد تو اتاق و لباساشو عوض کرد.

چشمامو باز کردم و گفتم:سلام... به من نگاه کرد وبا لبخندی که همیشه رو لباشه، گفت:سلام خانومی... بیدارت کردم؟ شرمنده...

و روی تخت نشست و منو بوسید و پرسید:خوبی؟ سرمو تکون دادم و گفتم: «غیر از من چند نفر دیگه رو اینجوری می بوسیدی؟» قاطعانه گفت : «هیچ کس. .. من که تو این دنیا هیچ کس رو به اندازه تو دوست ندارم.» عکس رو بهش نشون دادم و گفتم: «حتی اینو؟» با دیدن عکس حالت چهرش تغییر کرد و لبخندش محو شد. عکس رو گرفت و چهارزانو نشست. پرسیدم : «چی شد؟» عکس رو انداخت و گفت : «این مال خیلی وقت پیشه.»

_قرار ازدواج گذاشته بودین ؟

چشماشو بست و و سرشو تکون داد.

_کی زد زیرش؟

_اون...

_پس هنوز دوسش داری؟

فقط سکوت کرد....

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ساعت 23:2 توسط ستاره| |

لحظه های ساده ولی قشنگ...

ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 21:20

صفحه بندی