اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که گذر زمان رو نفهمیدم. تا اینکه در باز شد و بعد چند ثانیه صداش اومد: « خانومم ،عشقم. . . هستی خونه؟» در اتاق رو که باز کرد و منو با چشمای بسته دید، زیر لب گفت: «خوابه...» و آروم آروم اومد تو اتاق و لباساشو عوض کرد.
چشمامو باز کردم و گفتم:سلام... به من نگاه کرد وبا لبخندی که همیشه رو لباشه، گفت:سلام خانومی... بیدارت کردم؟ شرمنده...
و روی تخت نشست و منو بوسید و پرسید:خوبی؟ سرمو تکون دادم و گفتم: «غیر از من چند نفر دیگه رو اینجوری می بوسیدی؟» قاطعانه گفت : «هیچ کس. .. من که تو این دنیا هیچ کس رو به اندازه تو دوست ندارم.» عکس رو بهش نشون دادم و گفتم: «حتی اینو؟» با دیدن عکس حالت چهرش تغییر کرد و لبخندش محو شد. عکس رو گرفت و چهارزانو نشست. پرسیدم : «چی شد؟» عکس رو انداخت و گفت : «این مال خیلی وقت پیشه.»
_قرار ازدواج گذاشته بودین ؟
چشماشو بست و و سرشو تکون داد.
_کی زد زیرش؟
_اون...
_پس هنوز دوسش داری؟
فقط سکوت کرد....
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ساعت 23:2 توسط ستاره| |
لحظه های ساده ولی قشنگ...ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 21