وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.
اومد دنبالم و وقتی همو دیدیم، سعی میکرد اخمش رو نگه داره، ولی جلوی لبخندش رو نمیتونست بگیره...
بهش گفتم بی خیال، جفتمون خوشحالیم که الان روبروی همیم، این اداها رو بدار کنار. میدونم ازم دلگیری، ازت به موقع عذرخواهی میکنم و اگه بخوای جبران هم میکنم... فقط بذار الان خوشحال باشیم...
اخماشو باز کرد و خندید و گفت من حتی اگه بخوام نمیتونم ازت دلگیر باشم، خیلی سعی کردم که الان دلخور باشم، نشد... از تو نه...
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:29 توسط ستاره| |
لحظه های ساده ولی قشنگ...