
تو این وبلاگ معمولا از لحظه های دو نفره نوشتم و داستان سرهم کردم و فکر میکردم زندگی اینه و من باید قبولش کنم و خودمو وادار کنم دوستش داشته باشم.و تمام این مدت نمیدونستم اسکشوالم و در واقع هیچکدوم چیزایی نیست که من میخوام و در واقع چیزاییه که جامعه ازم خواسته بخوام.درست کردن تمام آسیبی که جامعه بهم زده با انتظارش برای اینکه شبیه بقیه باشم، وقت زیادی میبره، گیج کنندست و خیلی خیلی سخته.از آدما نخواین شبیه شما بشن. بهشون فضا بدین که بفهمن واقعا چی میخوان. بخوانید...
ادامه مطلب
از قفسه کتاباش یک کتاب برداشتم و داشتم میخوندم که به یه عکس لای کتاب رسیدم. خودش بود که یه دختر چشم و مو مشکی رو بغل کرده بود و میبوسید. چشم هام بستم تا اونا رو با هم تصور کنم. دختری که به جای من عزیزم خطاب میشد. دختری که محبت اونو داشت...xa0 اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که گذر زمان رو نفهمیدم. تا اینکه در باز شد و بعد چند ثانیه صداش اومد: « خانومم ،عشقم. . . xa0هستی خونه؟» در اتاق رو که باز کرد و منو با چشمای بسته دید، زیر لب گفت: «خوابه...» و آروم آروم اومد تو اتاق و لباساشو عوض کرد. چشمامو باز...
ادامه مطلب
-حالت خوبه؟ + نه - میخوای بهم بگی چته؟ + نه - چی کارکنم که حالت خوب بشه؟ + هیچی - پس تو یه کاری برای من بکن! + چی کار؟ - لبخند بزن......
ادامه مطلب