لحظه های ساده ولی قشنگ

متن مرتبط با «m» در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ نوشته شده است

...

  • نیلوبلاگ

    بی تفاوت روی کاناپه مینشیند. کنارش مینشینم و سرم را تکیه میدهم به بازو های بزرگ و قوی اش. زیر چشمی نگاهم میکند و میپرسد: «چیه؟ ناراحتی؟» بازویش را در آغوش میگیرم و به همان نقطه ای که به آن خیره بود، خیره میشوم. پیشانی ام را میبوسد xa0و صورتم را نوازش می کند. و من فقط سکوت xa0میکنم. ..xa0...

    ادامه مطلب
  • ....

  • نیلوبلاگ

    از قفسه کتاباش یک کتاب برداشتم و داشتم میخوندم که به یه عکس لای کتاب رسیدم. خودش بود که یه دختر چشم و مو مشکی رو بغل کرده بود و میبوسید. چشم هام بستم تا اونا رو با هم تصور کنم. دختری که به جای من عزیزم خطاب میشد. دختری که محبت اونو داشت...xa0 اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که گذر زمان رو نفهمیدم. تا اینکه در باز شد و بعد چند ثانیه صداش اومد: « خانومم ،عشقم. . . xa0هستی خونه؟» در اتاق رو که باز کرد و منو با چشمای بسته دید، زیر لب گفت: «خوابه...» و آروم آروم اومد تو اتاق و لباساشو عوض کرد. چشمامو باز...

    ادامه مطلب
  • :)

  • نیلوبلاگ

    -حالت خوبه؟ + نه - میخوای بهم بگی چته؟ + نه - چی کارکنم که حالت خوب بشه؟ + هیچی - پس تو یه کاری برای من بکن! + چی کار؟ - لبخند بزن......

    ادامه مطلب