لحظه های ساده ولی قشنگ

متن مرتبط با «همین» در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ نوشته شده است

همین که با هم باشیم برای خوشحالی کافیه...

  • نیلوبلاگ

    یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم.xa0 وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.xa0 اومد دنبالم و وقتی همو دیدیم، سعی میکرد اخمش رو نگه داره، ولی جلوی لبخندش رو نمیتونست بگیره...xa0 بهش گفتم بی خیال، ج...

    ادامه مطلب
  • همین که با هم باشیم برای خوشحالی کافیه...

  • نیلوبلاگ

    یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم.xa0 وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.xa0 اومد دنبالم و و...

    ادامه مطلب
  • انگار همین دیروز بود...

  • نیلوبلاگ

    xa0 خانه پدربزرگ، خاک گرفته، متروک... همه روزهایی را که در آن گذراندیم از جلوی چشمانم گذشت.xa0 بدون پدربزرگ، بدون سفره های رنگارنگ، بدون عمو، عمه و خانواده هایشان. اینکار قصه ما بود که گذر میکرد.xa0 پدرم، مادرم و خواهر و برادرم. اینبار قصه قصه ما بود.xa0 همه آنچه باید دوره میکردیم...xa0 دیگر و هیچ چیز به گذشت...

    ادامه مطلب