
تو این وبلاگ معمولا از لحظه های دو نفره نوشتم و داستان سرهم کردم و فکر میکردم زندگی اینه و من باید قبولش کنم و خودمو وادار کنم دوستش داشته باشم.و تمام این مدت نمیدونستم اسکشوالم و در واقع هیچکدوم چیزایی نیست که من میخوام و در واقع چیزاییه که جامعه ازم خواسته بخوام.درست کردن تمام آسیبی که جامعه بهم زده با انتظارش برای اینکه شبیه بقیه باشم، وقت زیادی میبره، گیج کنندست و خیلی خیلی سخته.از آدما نخواین شبیه شما بشن. بهشون فضا بدین که بفهمن واقعا چی میخوان. بخوانید...
ادامه مطلب
زندگی تغییر کرده، خیلی زیاد. دنیا برای من تغییر کرده، خیلی زیاد. من کی بودم، الان کی هستم؟...
ادامه مطلب
تو این وبلاگ معمولا از لحظه های دو نفره نوشتم و داستان سرهم کردم و فکر میکردم زندگی اینه و من باید قبولش کنم و خودمو وادار کنم دوستش داشته باشم.و تمام این مدت نمیدونستم اسکشوالم و در واقع هیچکدوم چیزایی نیست که من میخوام و در واقع چیزاییه که جامعه ازم خواسته بخوام.درست کردن تمام آسیبی که جامعه بهم زده با انتظارش برای اینکه شبیه بقیه باشم، وقت زیادی میبره، گیج کنندست و خیلی خیلی سخته.از آدما نخواین شبیه شما بشن. بهشون فضا بدین که بفهمن واقعا چی میخوان. بخوانید...
ادامه مطلب
بی تفاوت روی کاناپه مینشیند. کنارش مینشینم و سرم را تکیه میدهم به بازو های بزرگ و قوی اش. زیر چشمی نگاهم میکند و میپرسد: «چیه؟ ناراحتی؟» بازویش را در آغوش میگیرم و به همان نقطه ای که به آن خیره بود، خیره میشوم. پیشانی ام را میبوسد xa0و صورتم را نوازش می کند. و من فقط سکوت xa0میکنم. ..xa0 نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 0:49 توسط ستاره| | ...
ادامه مطلب
از قفسه کتاباش یک کتاب برداشتم و داشتم میخوندم که به یه عکس لای کتاب رسیدم. خودش بود که یه دختر چشم و مو مشکی رو بغل کرده بود و میبوسید. چشم هام بستم تا اونا رو با هم تصور کنم. دختری که به جای من عزیزم خطاب میشد. دختری که محبت اونو داشت...xa0 اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که گذر زمان رو نفهمیدم. تا اینکه در باز شد و بعد چند ثانیه صداش اومد: « خانومم ،عشقم. . . xa0هستی خونه؟» در اتاق رو که باز کرد و منو...
ادامه مطلب
_ سازتو نیاوردی ؟ _نه...xa0 _چرا؟ باید همیشه اونو با خودت داشته باشی. مگه چقدر وزنشه؟xa0 _ بخاطر وزن نیست که... بیارم که چی بشه؟xa0 از تو کیفش هارمونیکای خودشو درآورد و بهم داد.xa0 _بیا... بزن _چی؟xa0 _هر چی دوست داری.xa0 یه قطعه کوتاه نواختم. بعد گفتم:تو نمیخونی؟xa0 _ اگه تو دوست داری باشه...xa0 وسطای آهنگ بود که چشماشو بست و پرسید:من الان تو رویام؟xa0 آهنگ رو قطع کردم و گفتم :نه درحالیکه یه قطره اشک از گوشه چشمش ...
ادامه مطلب
بعضی چیزها راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم برام تبدیل به عادت شد، مثل یه بغض دائمی...xa0 نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:21 توسط ستاره| | ...
ادامه مطلب
یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم.xa0 وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.xa0 اومد دنبالم و وقتی همو دیدیم، سعی میکرد اخمش رو نگه داره، ولی جلوی لبخندش رو نمیتونست بگیره...xa0 بهش گفتم بی خیال، ج...
ادامه مطلب
چند روزی فکرم درگیر غذای تازه ای بود.xa0 چیزی که تا حالا آنرا نپختم. یا اصلا کسی هم به فکرش خطور نکرده که آنرا بپزد. در یخچال را باز کردم. غیر از پنیر و ماست و گوجه و خیار و سس کچاپ چیز دیگری در آن نبود.xa0 با خودم گفتم ماست و پنیر را با هم مخلوط کنم و خیار و گوجه هم ریز کنم و در آن بریزم، بعدش میتوانم سس کچاپ را به آن اضافه کنم. ولی ماست با سس کچاپ؟ چه شود. تصمیم گرفتم سس را بی خیال شوم. ترکیب باقیما...
ادامه مطلب
چند روزی فکرم درگیر غذای تازه ای بود.xa0 چیزی که تا حالا آنرا نپختم. یا اصلا کسی هم به فکرش خطور نکرده که آنرا بپزد. در یخچال را باز کردم. غیر از پنیر و ماست و گوجه و خیار و سس کچاپ چیز دیگری در آن نبود.xa0 با خودم گفتم ماست و پنیر را با هم مخلوط کنم و خیار و گوجه هم ریز کنم و در آن بریزم، بعدش میتوانم ...
ادامه مطلب
یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم.xa0 وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد.xa0 اومد دنبالم و و...
ادامه مطلب
xa0 خانه پدربزرگ، خاک گرفته، متروک... همه روزهایی را که در آن گذراندیم از جلوی چشمانم گذشت.xa0 بدون پدربزرگ، بدون سفره های رنگارنگ، بدون عمو، عمه و خانواده هایشان. اینکار قصه ما بود که گذر میکرد.xa0 پدرم، مادرم و خواهر و برادرم. اینبار قصه قصه ما بود.xa0 همه آنچه باید دوره میکردیم...xa0 دیگر و هیچ چیز به گذشت...
ادامه مطلب
مسخرست...xa0 شاید اولین دختری نبودم که باهاش حرف میزد، ولی اولین پسری بود که باهاش حرف میزدم..xa0 من هنوز به یادشم. xa0ولی شاید اون کلا فراموشم کرده باشه، مثل خودم که بیشتر پسرایی که بعد از اون بودن رو فراموش کردم...xa0 اولین ها خیلی مهمن... حتی اگه عشق نباشه...xa0 نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:16 توسط ستاره| |...
ادامه مطلب
بعضی چیزها راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم برام تبدیل به عادت شد، مثل یه بغض دائمی...xa0...
ادامه مطلب
-سلام -سلام...خوبی؟ -خوبم...تو چطوری؟ -منم خوبم.فقط زیادی خوابم میاد...هه.. -پس زود برو خونه، بخواب... -اصلا برات مهم نیست که چرا خوابم میاد؟ -خوب لابد دیر خوابیدی...دلیل دیگه ای میتونه داشته باشه؟ -همین که دیر خوابیدم...نمیخوای بدونی چرا؟ -وقتی همش سرت تو موبایلته، دیر هم می خوابی دیگه... -نه...امروز تولدته دیوونه. -خوب؟...فکر میکردی که چجوری به روم بیاری سنم داره می ره بالا؟ -نهههه... کادوشو از کیفم درآوردم و گفتم:«تولدت مبارک! بیا بازش کن!» کاغذ کادو رو که باز کرد، گفت:«دیشب داشتی اینو میبافت...
ادامه مطلب
باد با سوز و سرمای استخوان سوز مرا میسوزاند.نبودت را بدجور به رخ دلم میکشد و من در غیاب دستانت، خودم را به آغوش می کشم....
ادامه مطلب
تکرار بعضی کارها خستگی نمی آورد...مثل بوسیدن تو هرشب قبل از خواب......
ادامه مطلب
شاید باورت نشه اینکه منتظرتم. اینکه هر روز کنار پنجره میشینم.هر عابری که میگذره میخوام تو رو تو صورتش ببینم. چشم به راه بودن سخته.انتظار کشیدن درد داره... کاش می فهمیدی.........
ادامه مطلب
با خیالت کافه گردی میکنم من به این تنهایی عادت کرده ام......
ادامه مطلب
بی تفاوت روی کاناپه مینشیند. کنارش مینشینم و سرم را تکیه میدهم به بازو های بزرگ و قوی اش. زیر چشمی نگاهم میکند و میپرسد: «چیه؟ ناراحتی؟» بازویش را در آغوش میگیرم و به همان نقطه ای که به آن خیره بود، خیره میشوم. پیشانی ام را میبوسد xa0و صورتم را نوازش می کند. و من فقط سکوت xa0میکنم. ..xa0...
ادامه مطلب